این قدر از این زندگی خستممم...از فکر کردن به آینده خستممم...همش نگران آینده م هستم هیچ ضمانتی واسه آینده م وجود ندارهبعضی ها شوهر کارمند گیرشون اومده هم حقوق ماهیانه و هم بیمهدرمانی و بازنشستگی و همه
در این مدت اتفاقات جورواجور زیادی افتادهکه سعی میکنم خلاصه وار تعریف کنم...اولا که قسمت شد من و مادرم بریم مشهد زیارت امام رضا یکی از خانم های هم محله ای ما یه ماه پیش به گوشیم زنگ زد و گفت30 آب
و اما ماجرای خواستگاری چند روز پیش...قبل از حرکت ما به مشهد یکی از خانم های هم محله ایبا دخترش به خونه ما اومد و برای فردای اون روز قرار و مدار گذاشتایشون من و به یکی از اقوامشون معرفی کرده بود و قرار